اصول سلامت روانی

اصول سلامت روانی

هدف از سلامت روانی ارشاد و راه نمایی و آشنا ساختن مردم به اصول و روابط صحیح انسانی و بر حذر داشتن آنها از مخاطراتی است که سلامت روان را تهدید می کند.این منظور به وسیله ایجاد محیط فردی واجتماعی مناسب حاصل می گردد وچون بهداشت روانی هم افراد اجتماع را منفرداً وهم بطور دست جمعی در بر می گیرد، لذا اصل کلی برای ایجاد سلامت روانی، سالم سازی محیط فردی و اجتماعی است و برای نیل به این منظور اصول زیر را باید بکار برد.

2-2-4-1- اعتماد به نفس و احترام به شخصیت خود و دیگران

یکی از شرایط اصول سلامت روانی،احترام به شخص خود است واینکه خود را دوست بدارد و بالعکس. یکی ازعلائم بارز غیر عادی بودن، تنفر از خویشتن است.فرد سالم احساس می کند که افراد اجتماع او را می پسندند واو نیز به نظر مومافق به آن‌ها می نگرد و برای خود احترام قائل است. شخص غیر عادی به این طریق عکس العمل نشان نمی دهد. او معمولاً بدبین است و اذعان می کند که هیچ وقت دوست واقعی در زندگی نداشته وخود نیز به کسی اعتماد ندارد. به علاوه برای خود نیز ارزشی قائل نیست. اصول سلامت روان مبتنی بر تقویت افراد است نه تخریب آن‌ها. بر اساس این اصول باید نسبت به دیگران اغماض وبردباری داشت وبه جای تنبیه، تشویق را پیشه کرد وخلاصه اینکه برای شخصیت افراد احترام قائل شد. بکار بردن این اصول استفاده شایان در بر دارد وهر فردی از هر طبقه یا صنفی که باشد می تواند به افراد جامعه کمک فراوانی نماید(شاملو،1392).

2-2-4- 2- شناخت وقبول شایستگی‌ها ومحدودیت‌ها در خود ودیگران

قبول واقعیات زندگی از دیگر اصول مهم بهداشت روان است. فرد در برخورد با واقعیات خود و شخصیت خود را همانطور که هست بشناسد وقبول کند. کشمکش با واقعیات اغلب سبب بروز اختلال روانی می گردد.شخص سالم درعین حالیکه از خصوصیات مثبت وبرجسته خود استفاده می کند.به محدودیت‌ها ونواقص خود نیز آشنایی دارد.پی بردن به قابلیت‌ها وتوانایی‌ها یا خودپنداره از مهمترین مسائل بهداشت روانی است. تصور متعادل و مثبت از خود داشتن نشانه سلامت روانی و تصور منفی و نامتعادل از خود به معنای روان ناسالم قلمداد می شود. صمیمیت، محبت ، استوار بودن خانواده وروابط صحیح بین اعضای آن باعث عدم ثبات خود پنداری وار دست دادن اعتماد به نفس شده وشخص در مقابله با مشکلات دچار نگرانی، اضطراب ورفتارهای نامناسب می شود(شاملو،1392)).

2-2-4-3- دانستن این حقیقت که رفتار انسان معلول عواملی است (علت ومعلول )

درهرعملی باید اصل علت ومعلول حکمفرما باشد زیرا که از نظرعلم هیچ پدیده ای خود به خود بوجود نمی آید. در مورد رفتار بشر نیز مانند علوم فیزیک، شیمی، بیولوژی برای هر پدیده دلیلی موجود است که روانشناسان نیز به دنبال کشف علل ایجاد این رفتارها هستند. البته در افراد سالم ضرورتی برای دانستن رفتار خود وجود ندارد ولی در صورتی که همین افراد به اختلالات روانی مبتلا شوند لازم می آید تا از خود سئوال کنندکه چرا گرفتار این حالات شده اند زیرا اولین قدم برای از بین بردن اضطراب و تشویش یافتن دلیل آن است(شاملو،1392).

روان‌شناسان و روان‌پزشکان هر رفتاری را که خلاف رفتار اکثر مردم یا جامعه باشد مجازات نمی کنند، بلکه نخستین رفتاری که انجام می دهند، یافتن علت آن رفتار است تا در صورت امکان به درمان آن بپردازند زیرا مجازات در بسیاری از موارد، نه تنها دردی را درمان نمی کند بلکه اختلال رفتار را شدیدتر می نماید(شفیع آبادی،1388).

2-2-4-4- آشنایی به اینکه رفتار هر فرد تابع تمامیت وجود اوست

روان وتن پیوستگی دائمی وهمیشگی دارند وناراحتی‌ها واعمال هر کدام در دیگری اثر قطعی دارد. کسی که از نظرروانی ناراحت است دچار زخم معده، آسم، ناراحتی قلبی و دیابت می شود.پس هرگونه رفتار وناراحتی تابع تمامیت فرد از نظر روانی وجسمانی است، پس به علت رابطه نزدیک ومستقیم در بین جسم وروان باید اذعان کرد همانطور که اختلالات روانی باعث اختلالات جسمانی می شوند، اختلالات جسمانی نیز ممکن است باعث اختلال روانی شود. بظور کلی رفتار هر فرد ممکن است علل جسمی، روانی، اجتماعی و… داشته باشد.

2-2-4-5- شناسایی احتیاجات ومحرک‌هایی که سبب ایجاد رفتار واعمال انسان می گردد

بهداشت روانی مستلزم دانستن وارزش دادن به احتیاجات اولیه افراد بشر است. بعضی از این احتیاجات جسمانی است مانند: احتیاج به غذا، آب، استراحت وگروهی از آن‌ها روانی می باشند. مانند: احتیاج به پیشرفت، امنیت و… بشر دائماً تحت تأثیر این نیازهاست و به نسبت محرومیت ویا ارضای نیاز آن‌ها رفتار می کند. انسان از بدو تولد به علت اینکه احتیاجات دائماً درکشمکش است وسکون مطلق موقع مرگ بوجود می آید.دانستن احتیاجات نیروهای داخلی نحوه ارضاء ورفع آن‌ها از راههای منطقی، مطلوب واستفاده از واکنشهای روانی ناخودآگاه در هنگام مواجه شدن با مشکلات و ناکامی‌ها باعث تعادل بیشترروانی شده وشخص با اطمینان خاطر به زندگی بدون تشویش خود ادامه می دهد(شاملو،1392).

2-2-5- سلامت روان از دیدگاه‌های مختلف

2-2-5-1- نظر آمار دانان

کسانی که با آمار سروکار دارند برای تعریف افراد بهنجار از میانگین یا منحنی توزیع عمومی استفاده می کنند وافراد جامعه را با خصوصیات افراد میانگین مقلیسه می کنند. این روش جنبه آماری داردوفاقد جنبه بالینی ودرمان است برابر این دیدگاه کسانی که از میانگین جامعه انحراف دارند از سلامت روان برخوردار نمی باشند(احمدوند،1388).

2- 2-5-2- نظر پزشکان

پزشکان سالم بودن را نداشتن علائم بیماری تلقی می کنند. این استدلال در مورد برخی از بیماری‌های جسمی نظیر بیماری‌های عفونی ممکن است صدق کند ولی در مورد بیماری‌های روانی قابل تعمیم نیست(میلانی فر،1389).

2-2-5-3- نظر روان‌پزشکان

اکثر روان‌پزشکان توانایی سازش با محیط ، انعطاف پذیری، قضاوت عادلانه ومنطقی در مواجه با محدودیت‌ها وفشارهای روانی را ملاک سلامت وتعادل روان می دانند وهدف اصلی از درمان بیماران روانی نیز قادر کردن آن‌ها به زندگی در خانواده واجتماع وبه اصطلاح سازش با محیط است(احمدوند،1388).

روان‌پزشکان فردی را از نظر روانی سالم می دانند که بین رفتار وکنترل او در برخورد با مشکلات اجتماعی تعادلی وجود داشته باشد. انسان و رفتارهای او در مجموع یک سیستم تلقی می شود. بنابراین نگرش سیستمی عوامل متنوع زیستی انسان بر عوامل روانی اجتماعی او اثر گذاشته وبرعکس از آن اثر می پذیرد.از این رو در بهداشت روانی آن‌چه مورد بحث قرار می گیرد پدیده‌هایی است که در اطراف انسان وجود دارد وبر کل سیستم او تأثیر می گذارند ویا از آن متأثر می شوند(میلانی فر،1389).

 

 

2-2-5-4- نظر روانکاوان

آن‌ها روی شخصیت ایده آل تکیه دارند “من”[1] را واسطه بین “نهاد”[2] وکنترل نظارت “من برتر”[3] دانسته وسلامت روان را میانجیگری درست و منطقی بین دو قدرت “نهاد” و”من برتر” تلقی می کند(میلانی فر،1389).

“من” باید بتواند بین تعارض‌های نهاد ومن برتر تعادل ایجاد کند وچنانچه از عهده برقراری تعادل لازم بر نیاید بهاشت روانی به هم می خورد ومشکل روانی گردد(احمدوند،1388).

2-2-6- سلامت روان از نظر مکاتب مختلف  روانشناسی

2-2-6-1- مکتب زیست گرایی

مکتب زیست گرایی در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را بر بافتها واعضای بدن قایل می شود. این مکتب، که پایه اصلی روان پزشکی را تشکیل می دهد،بیشتر بر بیماری روانی توجه دارد نه بهداشت روانی، زیرا بیماری روانی را جزء سایر بیماری‌ها به حساب می‌آورد. اما روان پزشکی، در اواخر قرن هجده، شاخه ای ازپزشکی شناخته می شود وبه درمان بیماری می پردازد. به همین دلیل، روان پزشکی، از بیماری روانی، یک مفهوم عضوی فراهم می آورد. با این همه، به نظر می رسد که این شاخه پزشکی، بدون استفاده از دارو، می توانست رشد کند. در واقع استفاده از بعضی داروها نشان داده است که بیماری روانی پایه ای زیستی دارد. دیدگاه پزشکی، بر اهمیت توارث در انتقال آمادگی‌های اولیه برای برخی آسیب‌های روانی نیز تأکید کرده است(گنجی،1392).

دیدگاه روان پزشکی، برای تبیین بیماری روانی ، برپدیده‌ها واختلالات فیزیولوژیک اهمیت می‌ دهد. این دیدگاه،درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد. طبق این دید، بهداشت روانی عبارت است ازنظام متعادلی که خوب کار می کند. اگر تعادل به هم بخورد، بیماری روانی ظاهر خواهد شد. بنا براین، می توان رفتار را به پاندولی تشبیه کرد که بین دو قطب بیماری نوسان داردو بهداشت روانی بین آن دو قطب جای می گیرد. ممکن است پاندول از نوسان بیفتد واینجاست که دشواری‌های سازگاری با واقعیت زندگی روزانه ظاهر می شود(گنجی،1392).

1- Ego

2- Id

3- Super ego