سلامت روانشناختی

سلامت روانشناختی

سلامت روانشناختی را “ادراک مثبت فرد از رویداد وشرایط زندگی” تعریف می کنند. بعضی روان‌شناسان خوش بینی یک فرد را در موقعیت و وضعیت‌های مختلف در این راستا مفید می دانند. بعضی از آنها سلامت روانشناختی را مترادف با شادی و خوشنودی و رضایت از زندگی در نظر می گیرند. که این مؤلفه نشانگراین است که مردم وقتی شاد باشند وبا شادی زندگی کنند وضعیت کیفی زندگی در آن جامعه مطلوب است.

شاد نبودن مردم نشانه‌ دهنده وجود نواقص و مشکلات جدی است. بطور کلی می توان گفت برای داشتن سلامت روان شرایطی وجود دارد که عبارتند از: روبرو شدن با وقایع، سازگار شدن با تغییرات موجود، گنجایش داشتن برای اضطراب‌ها، کم توقع بودن، احترام قائل شدن برای دیگران ، دشمنی نکردن با دیگران وکمک رساندن به مردم(گنجی،1384). بنابرتحقیقات انجمن ملی سلامت روانی[1] ، افرادسالم‌خود را آن گونه که هستند می پذیرند ، از استعدادهای خود بهره مند می شوند، در مورد عیوب جسمانی و ناتوانی ‌های خود شکیبا بوده واز آن ناراحت نمی شوند، دیدگاه واقع بینانه داشته وواقعیات ودشواری‌های زندگی راسهل می انگارند.اغلب آرام بوده ونسبت به عقاید تازه گشاده رو هستند. این افراد شوخ طبع و از اعتماد به نفس بالایی برخوردار هستند.افراد دارای سلامت روان احساس خوبی نسبت به دیگران دارند،آنها می کوشند تا دیگران را دوست داشته باشند وبه آنها اعتماد دارند،چرا که تمایل دارند دیگران نیز آنها را دوست داشته باشندوبه آنها اعتماد نمایند.چنین افرادی قادرند که با دیگران ارتباط گرمی داشته باشند واین روابط را ادامه دهند به علایق دیگران توجه و احترام می گذارندوآنها به اجازه نمی دهند از سوی دیگران مورد حمله وفشار قرار گیرند ونیز سعی نمی کنند که بر دیگران تسلط یابند وآنها با یکی بودن با جامعه نسبت به دیگران احساس مسئولیت می کنند.آنها قدرت روبرو شدن با نیازهای زندگی را دارند ومعمولاً نسبت به خود احساس مسئولیت می کنند وبا مشکلات به همان شیوه که رخ میدهد برخورد می کنند.آنها پندارهای واقع گرا در مورد آنچه که قادر به انجام دادنش نیستند را دارند،بنابر این آنها محیط خود را تا آن‌جا که ممکن است شکل داده ونیز تا آن‌جا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(ولیزاده،1391).

2-2-3- سلامت روان

موضوع سلامتی از بدو پیدایش در قرنها و اعصار متمادی مطرح بوده است. اما هرگاه از آن سخنی به میان آمده عموماً بعد جسمی مد نظر قرار گرفته وکمتر به سایر ابعاد سلامتی به خصوص بعد روانی آن توجه شده است.

مفهوم سلامت وبیماری روانی در طول زمان تغییرات و دگرگونی‌های زیادی داشته اند. ارسطو در کتاب اخلاق می گوید : هر انسان به اندازه‌ای سالم است که توانسته کنش‌های بشری را در خود توسعه دهد. از آنجا که بشر بالاترین عملکرد هوش را دارد پس بهترین زندگی ، زندگی خردمندانه است و سلامت روانی یعنی نوعی زندگی که استدلال بر آن کاملاً حکومت کند. مفهوم طبیعت گرایانه سلامت روانی توسط ارسطو، در قرون وسطی نادیده گرفته شد وبه صورت پرهیزگاری تعریف شد.چس از رن شانزدهم مجدداً سلامت روان شناختی به صورت طبیعت گرایانه تعریف شد. همزمان با رنسانس روانپزشکی در اواخر قرن 19 سلامت روان شناختی نوعاً به صورت “فقدان بیماری روانی” تعریف گردید(ولیزاده،1391).

کرسینی[2] (1999)، سلامت روانی را حالت ذهنی [3] ،همراه با سلامت هیجانی نسبتاً رها شده از نشانه‌های اضطراب‌وناتوانی‌دربرقراری‌روابط‌سازنده، مقابله‌با‌خواسته‌هاومحرک‌های تنش‌زای زندگی می‌داند(حدادی،1388).

منظوراز سلامت روان،سلامت ابعاد خاصی از انسان مثل هوش،ذهن وفکر می‌باشد. می توان چنین نیز گفت که سلامت روانی هنری است که به افراد کمک می‌کند تا به ایجاد روش‌های صحیح از لحاظ روانی و عاطفی بتوانند با محیط خود سازگاری نموده و راه حل‌های مطلوب‌ تری را برای حل مشکلاتشان انتخاب نمایند.از نظر کینزبرگ [4]، بهداشت روانی عبارت است از ” تسلط و مهارت در ارتباط صحیح با محیط ویژه درسه فضای مهم زندگی :  عشق ، کار وتفریح “(میلانی فر،1389).

سلامت روان مفهومی است با معانی چندگانه، بعضی از محققین معتقدند که سلامت روان دریافت مثبت حوادث وموقعیت های زندگی است وبعضی اعتقاد دارند که سلامت روان ورضایت از زندگی هم معنای شادی هستند(خوش روش وپور محسن،2013).

سازمان بهداشت جهانی ، سلامت روانی را عبارت ازقابلیت فرد در برقراری ارتباط موزون وهماهنگ با دیگران ، توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی خویش وحل مناسب ومنطقی تعارض‌های هیجانی وتمایلات شخصی خود می‌ داند. به عبارت دیگر بهداشت روانی حالت خاصی از روان است که سبب بهبود ، رشد وکمال باشد. هدف اصلی سلامت روانی کمک به همه افراد در رسیدن به زندگی کامل تر، شادتر، هماهنگ تر، شناخت وسیع وپیشگیری از بروز اختلالات خلقی ، عاطفی و رفتاری است(امینی، 1386).

آدلر[5] سلامت روان را داشتن اهداف مشخص ، روابط خانوادگی و اجتماعی مطلوب ، کمک به همنوعان وکنترل عواطف واحساسات خود می داند. الگوی راجرز از شخصیت سالم و سلامت روان ، انسانی است بسیار کارآمد وبا کنش وکارکرد کامل که از تمام توانایی‌ها واستعدادهایش بهره می گیرد و دارای ویژگیهایی مانند آمادگی برای کسب تجربه ، احساس آزادی وخلاقیت وآفرینندگی است (وردی،1383).

گفته شده است که سلامت روان داشتن هدفی انسانی در زندگی ، سعی در حل عاقلانه مشکلات ، سازش با محیط اجتماعی بر اساس موازین علمی و اخلاقی و سرانجام ایمان به کارومسئولیت وپیروی از اصل نیکوکاری وخیر خواهی است (شفیع آبادی و ناصری ،1392).

کارل منینجر[6] : سلامت روان را سازش فرد با جهان اطرافش با حد اکثر امکان به طوری که باعث شادی و برداشت مفید ومؤثر گردد، تعریف می کند.

واتسون [7] : رفتارهای عادی را که از سوی افراد عادی سرمی زند را نشانه ای از سلامت روان می داند.

کینزبرگ[8] : سلامت روان را مهارت و تسلط در ارتباط صحیح با  محیط به ویژه در سه فضای مهم زندگی ، عشق ، کار وتفریح می داند. به نظر وی استعداد یافتن در ادامه کار،داشتن محیط خانوادگی خرسند ،فرار از مسائلی که با قانون درگیری دارد، لذت بردن از زندگی واستفاده درست از فرصت ها  ملاک تعادل وسلامت روان است(میلانی فر،1389).

سلامت روان عبارت است از حالتی از سلامتی وبهزیستی که در توانایی پی بردن به استعدادها و توانمندی‌ها وجود داشته باشد، از عهده استرس‌های طبیعی برآمدن، به طور مفید ومؤثر کار کردن ، با توجه به اینکه در مدارس، پرورش جسم وسلامت روان می تواند یکی باشد، هر دو در صدد فراهم سازی فراهم سازی زمینه‌های رشد شکوفایی انسان هستند(شاملو،1392).

در سالهای اخیر انجمن کانادایی بهداشت روان “سلامت روان” را در سه بخش تعریف کرده است :

بخش اول : بازخوردهای مربوط به خود شامل :

الف – تسلط بر هیجا‌ن‌های خود

ب  – آگاهی از ضعف‌های خود

ج  – رضایت از خوشی‌های خود

بخش دوم : بازخوردهای مربوط به دیگران شامل :

الف – علاقه به دوستی‌های طولانی و صمیمی

ب   – احساس تعلق به یک گروه

ج    – احساس مسئولیت در مقابل محیط انسانی ومادی

بخش سوم : بازخوردهای مربوط به زندگی شامل :

الف – پذیرش مسئولیت‌ها

ب  –  ذوق توسعه امکانات وعلائق خود

ج   – توانایی اخذ تصمیم‌های شخصی

د   – ذوق خوب کار کردن

به طوری که ملاحظه می شود این انجمن، بهداشت روانی را در ارتباط سازگاری با محیط و نگرش‌های مربوط به خودودیگران‌راتعریف‌می‌کند، امابه‌مفاهیم بیماری، آسیب شناسی‌ و ناسازگاری ارجاع نمی دهد(گنجی،1392).

1-Mental health national association

1 -Crosini

2-Mental state

3-Keansburg

4-Adler

1- Karl Menninger

2-Watson

3- Kingsburg

الگوی سلامت

الگوی سلامت

دانشمندان در تعریف سلامت سه الگو را برگزیده اند :

2-2-1-1- الگوی پزشکی[1]

عقیده الگوی پزشکی این است که سلامت یعنی فقدان یک یا چند مورد از موارد مرگ،بیماری وناتوانی، بنابراین اگر فرد بیمار یا اینکه در حال مرگ نباشد در هر حالتی که باشد سلامت است. معتقدان این الگو عمدتاً بر زیست شناسی بیماری تأکید دارند و تمایل دارند که حالت بدن وکارکرد دستگاهها و اندام مختلف بدن بر سلامت تأثیر دارد ودر سالم بودن آن‌ها فرد سالم است. و حالت بیماری‌ها را بع عوامل بدنی مربوط می دانند. در این الگو به مشکلات اجتماعی و اقتصادی و دیگر مشکلاتی که بر سلامت تأثیرمی گذارد، اهمیتی داده نمی شود وسلامت، از طریق معالجه ودرمان بیماری یا توان بخشی آن قسمت آسیب دیده، بدست می آید. این الگو به دلیل تأکید بر زیست شناسی محدودیت‌هایی دارد که با این محدودیت‌ها قادر به ایجاد وسلامت کلی و همچنین سبک زندگی سالم نیست ونمی تواند در این راه موفق باشد(شهیدی وحمدیه،1381).

2-2-1-2- الگوی محیطی [2]

این الگودرباره‌ی خطرات وصدماتی که محیط به سلامت انسان وارد می‌ کند بحث می نماید. در این الگوسازگاری فرد با محیط به هنگام تغییرشرایط تعریف شده است. این الگوبرخلاف الگوی زیستی به عوامل محیطی وتأثیرات وضعیت اقتصادی واجتماعی وآموزش نیز توجه دارد و این عوامل را به سلامت انسان تأثیر گذار می داند وبه طور کلی می توان گفت که بر وضعیت‌ها وشرایط خارج از فرد که بر سلامت او تأثیر می گذارند تمرکز دارد. براساس این الگو بیماری یا عدم بیماری به معنای ناسازگاری یا سازگاری انسان با تغییرات محیطی و تعاملات محیطی است(همان منبع).

 

 

 

2-2-1-3- الگوی کلی نگری[3]

این الگو بر اساس کلیت شخص نه بر اساس بیماری یا عدم بیماری، سلامت را می سنجد. می توان گفت مجموعه ای از هردوالگو ذکر شده پیشین است. که هم جنبه‌های فیزیولوژیکی وزیستی وروانی وهیجانی و… هم جنبه‌های اجتماعی و محیطی و… را در دارد واین مجموعه عوامل را بر سلامت انسان مؤثر می‌داند. بنابراین بر اساس این الگو سلامت چیزی بیش از سلامت جسمانی است وبه جنبه‌های روانی ، اجتماعی، هیجاتی و معنوی فرد وهمچنین روابط بین ابعاد اشاره دارد(ولیزاده،1391). به طور کلی می‌توان چنین گفت دیدگاه کلی نگری رفتار انسان رامتشکل از ابعاد گوناکون می دانند که نارسایی در هر کدام از این ابعاد می تواند منجر به اختلالاتی در آن بعد ونهایتاً اختلال در کل سیستم فرد گردد.در این دیدگاه چون سلامت، پویا وپیوسته است، لذا هیچ بعدی از آن مستقل ومجزا عمل نمی کند.ووقتی فرد از نظر سلامت در سطح بالا یا بهینه ای قرار دارد تمام ابعاد به طور یکپارچه وبا هم کار می کنند. محیط فرد که خانه‌ مدرسه، محیط کار،دانشگاه،جامعه و… است وهمچنین‌ابعادجسمانی،هیجانی،عقلانی،حرفه‌ای،معنوی‌واجتماعی‌همگی‌باهم‌درارتباط‌هستندتادررفتارنظم‌باقی       بماند(ادلین‌ووهمکاران،1999؛ولیزاده ،1391).

2-2-2- ابعاد سلامت

دانشمندان معتقدند که سلامت دارای دو بعد است ولی این دوهمپوشانی زیادی با هم دارندکه شامل سلامت جسمانی وسلامت روانشناختی می باشد.

2-2-2-1- سلامت جسمانی

سلامت جسمانی عبارت است از سلامت بدن که این سلامت از طریق خوردن وآشامیدن صحیح،ورزش منظم، اجتناب از عادت مضر، آگاهی یافتن و احساس مسئولیت در قبال سلامت و تندرستی بدنبال مراقبت‌های پزشکی بودن در صورت نیاز وشرکت در فعالیت‌هایی که به پیشگیری از بیماری کمک می کند، محقق می شود(کاکی،1392).

1-Medical mode

2-Biomedical mode

 

 

 1-Holistic

 

موانع خلاقیت فرزندان در خانواده

موانع خلاقیت فرزندان در خانواده

1- تاکید بیش از حد والدین بر هوش و حافظه کودک.

2- ایجاد رقابت میان کودکان.

3- تاکید افراطی بر جنسیت کودک.

4- قرار دادن قوانین خشک و دست و پا گیر در منزل.

5- عدم آشنایی والدین با مفهوم واقعی خلاقیت.

6- انتقاد مکرر از رفتارهای کودکان.

7- بیهوده شمردن تخیلات کودکان.

8- عدم شناسایی علایق درونی کودک.

9- عدم وجود حس شوخ طبعی در محیط منزل.

10- تحمیل نقش بزرگسالان به کودک.

11- مخالفت والدین با بعضی بازی ها به علت کثیف شدن لباس ها.

12- محیط سرد خانواده.

13- تبعیض در خانواده.

14- اجبار به هم نوایی.

15- پاداش.

16- قانع بار آمدن کودک.

17- تاکید بسیاری به نمره امتحانی.

18- ترس از شکست(رضایی،1387).

2-1-12-5- باورهای منفی

1- این باور که برای هر مشکلی فقط یک راه حل درست و منطقی وجود دارد.

2- این باور که من قدرت خلاقیت ندارم.

3- این باور که فقط بعضی از افراد قدرت خلاقیت دارند.

4- این باور که من نمی توانم در برابر مشکلاتم کاری انجام دهم.

5- این باور که خلاق بودن یعنی بچه گانه عمل کردن.

6- بزرگ کردن مشکل و این باور که مشکلات بزرگتر از توان ماست(نوری،1389).

 2-1-12-6- راه کارها و پیشنهادهایی برای خلاقیت کودکان و نو جوانان:

1- والدین به کودکان احترام بگذارند و به توانمندی های آنان آگاه باشند.

2- به آنها آزادی عمل دهند زیرا ابتکار و خلاقیت کودک غالبا در زمان های شکوفا می شود که از آزادی عمل برخوردار باشند.

3- والدین باید به کودکان اجازه دهند به طور خودجوش وخلاقانه به کارهای مورد علاقه خویش بپردازند و با ملایمت و احتیاط فعالیت آنان را هدایت کنند.

4- والدین باید خود به عنوان الگوی خلاق برای فرزندان باشند، زیرا اگر کودکان الگوی خلاق داشته باشند خلاقانه تر عمل می کنند.

5- والدین باید نظارت و مراقبت خود را نسبت به فرزندان کاهش دهند.

6- والدین باید فرزند خود را آن گونه که هستند تربیت و آماده کنند نه آن گونه که می خواهند.

7- والدین باید به فرزندان بیاموزند که برای حل مساله تنها به یک راه فکر نکنند و به دنبال راه های جدید تر و متنوع تر باشند.

8- اگر والدین به خواهند در مورد پیشرفت فرزندان سوال کنند باید سوالاتی را بپرسند که با چرا و چگونه آغاز می شود.

9- والدین به تفاوت های فردی فرزندان توجه کنند.

10- از تحمیل یک الگوی خاص بپرهیزند.

11- والدین کودکان را به بازی با گل تشویق کنند زیرا گل وسیله سه بعدی است هنگام کار با این وسیله کودک آزادی خلاقانه ای را نسبت به وسایل دو بعدی دیگری نظیر نقاشی و طراحی بدست می آورد(رضایی،1387).

اهمیت مهارت‌های زندگی در سلامت روان

اهمیت مهارت‌های زندگی در سلامت روان

رشد انسان در زمینه های اجتماعی ، جسمانی،  شغلی،  شناختی ،  اخلاقی و عاطفی صورت میگیرد. هر یک از زمینه های نیازمند مهارت و توانایی هایی می باشند در واقع می توان گفت که تکامل مراحل رشدی، وابسته به مهارت های زندگی است. زمانی که افراد مهارت‌های زندگی اساسی کسب نمایند، در عملکرد بهینه خود پیشرفت می کنند. آموزش مهارت‌های زندگی نقش اساسی را در بهداشت روانی ایفا  می کند و البته زمانی که در یک مقطع رشدی مناسبی ارئه شود، نقش برجسته تری خواهد داشت. به طور یقین می توان گفت که بسیاری از نوروزها و سایکوزها از نقص در رشد مهارت های زندگی اساسی است. در واقع آموزش مهارت های زندگی نقش در زمان دارد(طارمیان، 1378 )

همانگونه که بروگز(1984) اشاره کرده است رویکرد مهارت های زندگی یک چهار چوب سازمان یافته ای را برای مراکز مشاوره و بهداشت روانی فراهم می کند و یک عنصر آموزشی کلیدی ومهم برای تمامی افراد در هر موقعیتی می باشد. بنابراین رویکرد مهارت های زندگی برای بسیاری از موقعیت ها و موضوعات متنوع وگوناگون کاربرد علمی دارد. به طور کلی مجموعه ی وسیعی از تحقیقات و پیشینه ی علمی و نظری اثر بخشی و کاربرد پذیری رویکرد مهارتهای زندگی جهت ملاحظات مشاورهای بهداشت روانی و افزایش هوش هیجانی افراد حمایت می کنند. بسیاری از محققان رویکردی را مورد توجه قرار داده اند که مبتنی بر آموزش مهارت هایی از قبیل ارتباطات بین فردی،خود کنترلی، کنترل استرس وخشم،آرامش سازی، تعیین هدف، تصمیم گیری و حفظ بهداشت و سلامتی کامل و مناسب میباشد. این آموزش از طریق تکنیک هایی مانند الگوبرداری و تمرین رفتاری میسر می گردد. آموزش این مهارت ها برای بهبود توانائی حل مسأله، استدلال اخلاقی، کنترل خشم و روابط بین فردی مجرمان و بزهکاران کاربرد دارد. ایجاد چنین مهارت هایی به جوانان این امکان را می دهد که روابط بین فردی برقرار کنند، توانایی مقابله با تغییرات محیطی مداوم را کسب کنند و به افزایش سطح عزت نفس دست یابند(مقاله ی علمی تخصصی مجله پیوند، شماره 318).

یول وایوانز(1988) به نقل از کلینگمن(1988)نظرات نوجوانان استرالیایی را مورد اهمیت مهارت های زندگی مورد برسی قرار دادند. آنان اهمیت مهارت های زندگی را در زمینه های گوناگون مانند پیشرفت شغلی، استقلال،روابط بین فردی، تسهیل تعاملات اجتماعی، آ گاهی در مورد مشاغل، تنظیم درآمد، مسئولیت پذیری فردی و اجتماعی، برنامه ریزی تصمیم گیری، آگاهی از علایق و نیازها و نگرانی ها و مشغله های فکری، موثر میدانند.در مطالعه ای نیز که توسط کلینگمن(1988) انجام گرفت اهمیت مهارت های زندگی در زمینه هایی مانند برقراری ارتباط صمیمانه، مسایل تحصیلی و شغلی، رفتارهای خود تخریبی، اثر بخش تلقی گردد. در واقع این موارد، نگرانی های آنان بود که امید داشتنداز طریق آموزش مهارت های زندگی وبا ارتقاء بهداشت روانی کمبود ها و نقص ها، جبران شده، و به پیشرفت نایل شوند. آموزش مهارت های زندگی، فرد را به رفتار سالم و اجتماعی مجهز می کند. مفهوم آمادگی رفتاری به سه عامل بستگی دارد:

1- توانایی روانی – اجتماعی فرد که با یادگیری و تمرین مهارت های زندگی ایجاد شود.

2-احساس کفایت و کارآمدی فرد در زمینه ی مهارت های زندگی.

3- قصد و تمایل به اجرای مهارت ها (زندی، 1386)

فرض بر این است که برای دست یافتن به رفتارهای سالم بهداشتی و پیشگیری در درجه اول باید در سلامت روانی و آمادگی رفتار فرد اثر گذاشت. به این منظور برنامه ی آموزشی مهارت های زندگی باید به صورت مداخله در دراز مدت انجام شود. مداخله های کوتاه مدت مثلا مداخله های چند هفته ای، آثار کوتاه مدت بر بهداشت روانی دارد

2-3- تیزهوش

2-3-1- تعریف هوش[1]

معانی هوش در فرهنگ های مختلف به شکل گوناگونی وجود دارد اما به گونه کلی می توان هوش را از دیدگاه وکسلر[2] چنین تعریف کرد: هوش مجموعه یا کل قابلیت فرد برای فعالیت هدفمند، تفکر منطقی و برخورد کار آمد با محیظ است . یکی از قدیمی ترین تعریف ها از هوش توسظ بنیه و سیمون مطرح شده است به عقیده آنها هوش یک قوه ی ذهنی بنیادی است که تغییر یا فقدان آن بیشترین اهمیت را در زندگی عملی آدمی دارد این قوه ی ذهنی همان قضاوت است که گاه تحت عنوان عقل سلیم، عقل عملی، ابتکار و توانایی انطباق با شرایط یاد می شود. درست قضاوت کردن، درست درک کردن، درست استدلال کردن، فعالیت های بنیادی این هوش است( اتکینسون واتکینسون[3] ،1990،براهنی،1386 ).

یکی از تعاریفی که بسیار مورد استفاده قرار گرفته، تعاریفی است که در سال 1985 توسط وکسلر مطرح شده است. او هوش را یک مفهوم کلی تلقی کرد که شامل توانایی های فرد برای اقدام هدفمندانه، تفکر منطقی و برخورد موثر با محیط است. وی عقیده داشت هوش کلی را نمی توان با توانایی هوشمندانه معادل دانست. باید آن را به عنوان جلوه ای آشکار شخصیت به طور کلی تلقی کرد.

پیاژه[4] هوش را فعالیتی می داند که از شخصیت سر می زند و دائماً در حال تغییر است. وی تعاریف موجود را برای هوش نمی پذیرد و می گوید من هوش را نه بر اساس ملاک ایستا، آن چنان که دیگران تعریف کرده اند، بلکه از جهتی که هوش را در تکامل خود سیر می کند تعریف می کنم. من هوش را به صورتی از تعادل یابی تعریف می کنم که تمام ساخت های شناختی به سوی آن هدایت می شود به عبارتی، هوش نتیجه‌ی تاثیر دائمی  ومتقابل فرد با محیط است که  اگر این  رابطه  به  صورت   متعادل  صورت  گیرد،موجب توانایی سازگاری فرد با محیط و پیشرفت هوشی می شود(پیاژه به نقل از سیف، 1390).

در تعریف استیس[5] هوش یعنی دررفتار انطباقی فرد که معمولاً دارای عنصری از حل مساله است و توسط فرآیندهای عملی و عملیات شناختی هدایت می شود(سیف، 1390) .

  2-3-2-تعریف کودکان تیز هوش[6]

تیز هوشی عبارت است از مهارت‌ها یا تولیدات فرد که دارای ویژگیهای برتری ، نادر بودن، اثبات پذیری وارزشمندی باشد(استرنبرگ[7] ،زانگ [8]،1949،امیری مجد،1385).

کودکان تیزهوش وبا استعداد کسانی هستند که بر طبق تشخیص افراد صلاحیت دار واهل فن به دلیل استعدادهای برجسته خود قادر به عملکردهای عالی هستند. این کودکان به خدمات وبرنامه های آموزشی متفاوتی ورای آنچه معمولاً از طریق برنامهعادی مدرسه ارائه می شود نیازمندند تا به مسئولیتشان نسبت به خود وجامعه واقف شوند(گالاگر[9] ،1997،مهدی زاده،صافی،1387).

 

برخی از دانشمندان به واسطه داشتن هوش، استعداد وتوانایی یادگیری بالای متوسط با همسالان خود تفاوت دارند. این دانش آموزان در گروه دانش‌آموزان تیزهوش وبا استعدادقرار دارندکه با استفاده از نمره های هوشبهر شناسایی می شوند. نمره هوشبهر 120 یا بالاتر اولین ملاک تیز هوشی .استعداد تلقی می شود. البته ملاکهای امروزی گسترده تر از هوشبهر است. در زمینه تیز هوشی واستعداد نیز تعاریف متعددی ارائه شده است که اساساً بر توانایی بالا در مهارتهای تحصیلی، حرکتی، هنری وخلاقیت تأکید دارد. این گروه برای تحقق استعدادها وتوانایی های بالقوه خود به آموزش وخدمات ویژه ای نیاز دارند(لایسا[10] ،2009،کاکابرایی، ارجمند نیا، افروز،1389).

از نظر هالگریت(1963)، کودک تیزهوش کسی است که در یکی از رشته های خاص از خود توانایی وبرجستگی قتبل توجهی نشان دهد(افروز،1389).

تعریف مارلند از تیزهوشی

کودکان تیزهوش و با استعداد ،کسانی هستند که  به   تشخیص  متخصصان  روان شناس و روان سنج ، دارای تواناییهای برجسته اند وقادربه انجام اموردرسطحی عالی میباشند.او  عقیده  دارد  که این کودکان دارای توانایی های فوق العاده در یک یا چند زمینه از شش زمینه زیر هستند .

توانایی هوش کلی : این تواناییها ، بوسیله آزمونهای میزان شده هوش و توسط متخصص سنجیده می شود .

استعداد درسی ویژه : توسط آزمونهای پیشرفت تحصیلی  اندازه گرفته می شود .

توانایی فکری آفریننده ، ابتکاری و مولد : دارای افکاری به طرزغیرعادی ابتکاری  بوده‌و جنبه خلاقیت دارد.

توانایی رهبری :توا نایی نفوذ در دیگران را داشته و می توانند  آنان را در جهت مورد نظر خود هدایت نمایند .

ذوق و استعداد هنری : افرادی که دارای ذوق و استعداد فوق العاده  در زمینه های موزیک،شعر،نقاشی،رهبری ارکستروازاین دست هستند .

توانایی حرکتی فوق العاده: افرادی که معمولاً درمدرسه‌ بعنوان قهرمان دریکی از ورزشها شناخته می شود(معافی،رون،1393)

2-3-3- تفاوت ظریف بین تیزهوش بودن و با استعداد

افراد تیزهوش درهوش کلی برجسته اند یعنی عملکرد آنان درکلیه امور از متوسط همسالانشان بیشتر است .

اما افراد با استعداد عملکردشان در کلیه امور ازمتوسط همگنان  خود برترنیست بلکه  در یک  یا چند زمینه ویژه ، فوق العاده برجسته اند.(اژه ای،1383) .

2-3-4- خصوصیات عمومی تیز هوشان

در یادگیری زبان، خواندن، هنر،ادبیات، علوم وریاضیات از سایر کودکان جلوتر می باشند. توجه وعلاقه این کودکان به سوی مسائل مختلف است ودارای سرگرمی های مختلف بوده واز نظر قد و وزن وتکامل جسمانی سالم وتوانا هستند. در راه رفتن وسخن گفتن از دیگر کودکان جلوتر هستند.تمایل به رهبری گروه دارندوبه رفاه دیگران علاقمندند(افروز،1389).

2-3-5- خصوصیات شخصیتی تیز هوشان

این کودکان دارای نیروی سازش بیشتر ی هستند ودر برابر ناملایمات از اعتماد به نفس وثبات عاطفی بیشتری برخوردارندواز دیگر خصوصیات آن‌ها استقلال طلبی آن‌هاست.کمتر به دیگران متکی بوده وافرادی مستقل هستند. از نظر استدلال ، قضاوت ورد وبدل کردن تجارب برترند(مقدم،1388). شوخ وبذله گو هستند، دور اندیش واعتقاد واقع بینانه ای نسبت به خود دارند(کاظمی حقیقی،1376).

 2-3-6- چگونگی طراحی برنامه های آموزشی برای تیزهوشان

برنامه های  آموزشی  باید  مستقیماً  براساس   نیازها، علائق،توانایی‌ها،درجه تحصیلی و قدرت آفرینندگی  آنان انجام شود .

2-3-6-1-  انواع برنامه های آموزشی

1- غنی سازی برنامه های آموزشی در مدارس  عادی

اگر به  دانش آموز تیزهوش  اجازه  طی  کردن  سریع کلاسها داده نشود ،برای این که برنامه  در خور توانایی  او باشد،می توان برنامه معمولی را غنی کرد.

2-3-6-2-  راههای غنی تر کردن برنامه های آموزشی

1- ارائه  کردن  مطالب  اضافی  و مفید  درباب  موضوع موردعلاقه دانش آموز

2- گروه بندی  دانش آموزان  در کلاس ، بنحوی  که دانش آموزان تیزهوش باهم قرارگیرند.

3- بوجود آوردن امکان یادگیری‌های اضافی

4- فراهم کردن امکانات وفرصت کافی برای تجربه  کردن

5- استخدام یک معلم آموزش ویژه برای تیزهوشان

6- بکارگرفتن رسانه های مختلف به عنوان  ابزار  آموزشی

7- در نظرگرفتن  معیارهای  تحصیلی  بالا  برای تیزهوشان

گالاکر معتقد است که این برنامه ها باید به گونه ای تنظیم شوندکه شش مهارت رادرآنان تقویت کند(گالاکر،1997،مهدی زاده،1387).

1- Intelligenece

2- Wechsler

3- Atkinson

1- Piaget

2- Estes

3- Gifted child

4- Stenberg

5- Zhang

6-Gallagher

 

 

 

1-Larissa

ایجاد سلامت روان

ایجاد سلامت روان

برای ایجاد سلامت روان عوامل زیادی را باید کنترل کرد. سلامت روان را می توان به وسیله پیشگیری از ابتلاء به بیماری‌های روانی، عوامل مؤثر دربروز بیماری‌های روانی، تشخیص زودرس بیماری‌های روانی، پیشگیری از عوارض ناشی از بیماری‌های روانی وایجاد محیط سالم برای برقراری ارتباط صحیح انسانی بوجود آورد.

پس سلامت روان علمی است برای بهزیستی رفاه اجتماعی وسازش منطقی با پیشامدهای زندگی، در سلامت روان آنچه بیش از هر چیز مورد نظر است احترام به شخصیت وحیثیت انسان است. روی این اصل سلامت روان رادانش یا هنری می دانند که به افراد کمک می کند که با ایجاد روشهای درست روانی وعاطفی بتوانند با محیط خود سازگاری حاصل نموده وبرای حل مشکلات از راههای مطلوب اقدام نماید(احمدوند،1388).

اگر بخواهیم سطح سلامت اجتماعی جامعه را به حد مطلوبی برسانیم نیاز به یک سری تدابیر وفعالیت‌هایی داریم که از پیدایش وافزایش بیماری‌های عصبی روانی در جامعه جلوگیری کند، این چنین فعالیت‌هایی تحت عنوان پیشگیری شناخته می شوند(میلانی فر،1389).

2-2-9- پیشگیری

فعالیت‌هایی که تحت عنوان پیشگیری شناخته می شوند به سه بخش تقسیم می شوند :

 2-2-9-1- پیشگیری اولیه[1]  :

منظور از پیشگیری اولیه عبارت است از جلوگیری از پیدایش بیماری وبه عبارت دیگرعلاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. این پیشگیری اشاره دارد به کاربرد روشها و ابزاری که جلوگیری از ظهور بیماری مؤثر هستند ورفتارهای مثبت را تقویت می کنند. هدف مداخله در پیشگیری اولیه جلوگیری از شیوع بیماری ویا اختلال است به نحوی که احتمال وقوع آن را در مقطع زمانی خاص کاهش می دهد. این هدف زمانی تحقق می یابد که عوامل سبب زا را از بین ببریم وسلامتی را از طریق ایجاد شرایط محیطی مناسب افزایش دهیم (احمدوند،1388).

2-2-9-2-  پیشگیری ثانویه [2] (درمان)

این پیشگیری عبارتست از مداخله زود هنگام ودرمان سریع نشانگان یک بیماری ویا اختلال با این هدف که از شیوع وگسترش آن توسط کوتاه کردن مدت آن کاسته شود.

هدف در این پیشگیری شامل 1- کاستن از علایم اختلال (کم کردن رنج) 2- محدود کردن ادامه اختلال و رساندن آن به کمترین میزان شیوع است.

پیشگیری ثانویه متضمن رعایت موارد زیر است :

1- بیماری یابی به منظورتشخیص شناخت فوری وبیشترین علائم عادی ویا رفتارهای نا متعادل.

2- درمان فوری زودرس وکامل جهت رفع علائم بیماری ، پیشگیری از بروزعلائم شدید وبرگردانیدن هر چه زودتر بیماران روانی به جامعه.

3- درمان پیش‌گیرنده ونگهدارنده به منظور پیشگیری ازبازگشت عوارض بیماری تا حصول بهبودی کامل، پیشگیری مترادف با تشخیص ودرمان می باشد(احمدوند،1388).

2-2-9-3- پیشگیری ثالث [3]    

این پیشگیری عبارتست از کاستن ازعوارض جنبی که در حاشیه یک بیماری ویا اختلال اصلی وجود دارد. این

بخش اشاره دارد به فعالیت‌های توانبخشی برای افرادی که مبتلا به بیماری‌های مزمن طولانی مدت هستند راقادر می سازدبا حد اکثر توانایی‌های جسمانی و روانی و اجتماعی خود فعالیت کنند. در این راستا آموزش مهارت‌های شغلی واجتماعی بسیار مفید واقع می شود(احمدوند،1388).

2-2-10- مدرک‌های سلامت روان

ونیتز[4] ،سلامت روان را وابسته به 7 مدرک می داند که عبارتنداز:

1- رفتاراجتماعی مناسب

2- رهایی از نگرانی وگناه

3- فقدان بیماری روانی

4- کفایت فردی وخود مهارگری

5- خویشتن پذیری وخودشکوفایی

6- توصیه یافتگی وسازماندهی شخصیت

7 – گشاده نگری وانعطاف پذیری(امینی،1383).

1- Primary prevention

1- Secondary prevention

2- Tertiary prevention

3- Vnitz

مکتب رفتارگرایی

مکتب رفتارگرایی

مکتب رفتارگرایی معتقد است که بهداشت روانی به محرک‌ها ومحیط وابسته است وبر فرآیندهای ناآگاه تأکید ندارد وبهداشت روانی وبیماری روانی را نیز در مقابل یکدیگر قرار نمی‌دهد. این الگو سعی می کند رفتار را با عبارات عملیاتی(قابل مشاهده واندازه گیری)تعریف کند. بنابراین رفتارگرایی، برای آن که از رفتار دید عینی بدهد، برمشاهده رفتار وتعامل بین آن ومحیط تأکید کرده است. بنابراین، از دیدرفتارگرایی، بهداشت روانی رفتاری است که با محیط معینی، با نوعی بهنجاری رفتاری، سازگاری دارد(میلانی فر،1389).

2-2-6-3- مکتب انسان گرایی

یکی از مشهورترین روان‌شناسان انسان گرا آبراهام مزلو[1] است  .وی معتقد است که نیازهای انسان متناسب با نیرومندی به پنج طبقه تقسیم می شود . به عقیده او بهداشت روانی عبارت است از حالات کسی که از نظر نیازهای بنیادی آنقدر ارضاء شده است که می تواند برای خود شکوفایی انگیزه داشته باشد. مفهومی که مزلو از سلامت روانی دارد بررشد فرد جهت خودشکوفایی تأکید می کند. هر عاملی که نیروی خود شکوفایی را در جهت سلامت روانی وخلق نیازهای بالاترهدایت خواهد کردوبرعکس کسی که تمام تلاشهای او به ارضای نیازهای زیستی محدود شود رشد نخواهد یافت وبه بهداشت روانی کامل نخواهد رسید(گنجی،1392).

2-2-6-4-مکتب واقعیت درمانی (شناختی)

شاملو اساس وزیر بنای شناخت گرایی را در طرز تفکر ونقش آن در رفتار می داند ومعتقد است که رفتار نابهنجار انسان(به علت اختلالات و نارسایی‌هایی است که طرز تفکر واستدلال آنها در برخورد با حالات خود ویا مسایل زندگی وجود دارد(شاملو،1392).

2-2-6-5- مکتب روان تحلیل گری

روان تحلیل گران معتقدند که مشکلات روانی از تعارض‌های درونی سرچشمه می گیرد. بنابراین سلامت روانی به معنای نبود علائمی است که دلالت براختلالاتی مانند اضطراب وافسردگی می کند(شاملو،1392 ).

2-2-6-6- مکتب بومی شناسی

بوم شناسی یعنی مطالعه محیط‌های زندگی موجودات زنده ومطالعه روابط این موجودات با یکدیگر وبا محیط . برابر این دیدگاه عوامل موجود در محیط فیزیکی مثل سروصدا یا آلودگی صوتی، آلودگی هوا، زیادی جمعیت، کوچکی محل سکونت و… می تواند سلامت روانی فرد را به خطر اندازند(گنجی،1392).

2-2-7 – نظریه های مربوط به سلامت روان

2-2-7-1- ابراهام مزلو:

مزلو انسان سالم را خود شکوفا می داندو این گونه بیان می کند که خواستاران تحقق خود، نیازهای سطوح پایین تر خود یعنی نیازهای جسمانی،ایمنی، تعلق، محبت واحترام رابرآورده ساخته اند. روان پریش وروان نژند نیستند وسایر اختلالات روان شناختی را ندارند. آن‌ها الگوهای بلوغ وپختگی وسلامت می باشند. با حداکثر استفاده ازهمه قابلیت‌ها و توانایی‌های خود، خویشتن خویش را تحقق وفعلیت می بخشد. می دانند کیستند وچیستند و به کجا می‌روند.خواستاران تحقق خود، تکاپو نمی کنند، بلکه تکامل می یابند. ویژگیهای آن‌هاعبارتند از : ادراک صحیح واقعیت، پذیرش کلی طبیعت دیگران وخویشتن، خود انگیختگی، سادگی وطبیعی بودن، توجه به مسائل بیرون از خویشتن، نیاز به خلوت واستقلال، تازگی مداوم تجربه‌های زندگی، نوع دوستی، کنش مستقل تجربه‌های عارفانه یا تجربه‌های‌اوج ،روابط متقابل با دیگران ،تمایز میان وسیله و هدف (ساعتچی،1383).

2-2-7-2- ویلیام گلاسر[2] :

انسان سالم بنابر نظریه گلاسرکسی است که دارای این ویژگی‌ها باشد

1) واقعیت را انکار نکندو در رنج موقعیت‌ها را با انکار نکردن نادیده نگیرد بلکه با موقعیت‌ها واقع گرایانه روبروشود.

2) هویت موفق داشته باشد یعنی عشق ومحبت بورزد وهم عشق و محبت دریافت نماید. هم احساس ارزشمندی کند وهم دیگران احساس ارزشمندی او را تأیید کنند.

3) مسئولیت زندگی ورفتارش را بپذیرد وبه شکل مسئولانه رفتار کند، پذیرش مسئولیت کاملترین نشانه سلامت روان است.

4) توجه او به لذت درازمدت‌ ترمنطقی تر ومنطبق با واقعیت باشد.

5) برزمان حال وآینده، تأکید نماید نه برگذشته وتأکید بر آینده، نیز جنبه درون گری داشته باشد نه به صورت خیال پردازی باشد.

واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در راستی رفتار وپذیرش مسئولیت و رفتار واعمال استوار است وچنانچه این سه اصل تحقق یابد، نشان سلامت روانی است(ساعتچی،1383).

 

 

2-2-7-3- بک [3] :

بک معتقد است که شناخت‌های نادرست علت عمده‌ای برای بیماری‌های روانی به ویژه افسردگی است. او براین باور است که هیجان‌ها ورفتارافراد به میزان بسیار زیادی نتیجه‌ی نحوه‌ی تفکرآن‌ها درباره جهان پیرامونشان است. به زعم وی کاردرمانگر، عبارت از کمک به مراجع در جهت بازسازی تفکر وی وتبدیل اندیشه‌های ناسازگار برای مقابله با اوضاع واحوال استرس زا است (فراهانی،1385).

2-2-7-4- گوردن آلپورت [4] :

آلپورت از جمله روان‌شناسانی است که توجه خود را به شخصیت سالم معطوف داشت. از نظر وی افراد سالم در سطح معقول وآگاه عمل می کنند، از قید وبندهای گذشته آزادند واز نیروهایی که آن‌ها را هدایت می کنند کاملاً آگاهند و می توانند بر آنهاها

‌ها چیره شوند. راهنمای اشخاص بالغ ، زمان حال، هدف‌ها وانتظارهایی است که از آینده دارند(کاویانی،1386).

2-2-7-5- ویکتور فرانکل [5] :

فرانکل داشتن معنی در زندگی را شرط اصلی سلامت روانی می داند. به عقیده فرانکل، فقدان معنی در زندگی انسان اصلی ترین علت بروز روان رنجوری است. او تجارب اساسی خود را در مدت سه سال در اردوگاه آشوتیس بدست آورد. وی مشاهده کرد که در شرایط بسیار سخت زندگی آن‌جا، افرادی که معنایی برای زندگی داشتند زنده ماندند واز عهده رنج‌ها ومرارت‌ها برآمدند وافرادی که قادر به تحمل مشکلات نبودند با نشان دادن رفتارهای غیرعادی ازپا درمی آمدند. تلاش انسان برای رسیدن به هدف، به زندگی معنا می بخشد وباعث ایجاد روانی سالم می گردد. پیدا کردن معنا در زندگی باعث تحرک و تلاش فرد می شود که این شرط لازم سلامت روان است(کریمی،1392).

 2-2-7-6- اریک فرام [6] :

به نظر فرام  سلامت روان بسته به این است که جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد را برآورده می سازد، نه اینکه فرد تاچه اندازه خود رابا جامعه سازگار کند. در نتیجه سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشدیک مسأله اجتماعی است. به اعتقاد فرام، تلاش برای سلامت عاطفی، گرایش یا استعدادهای نظری برای زندگی بارور وهمامنگی وعشق در نهاد همه‌ی ما وجود دارد اگر فرصت داده شود، این گرایش فطری شکوفا خواهد شد. اما تا زمانی که نیروهای اجتماعی در گرایش طبیعی برای کمال دخالت کنند، نتیجه چیزی جز یک رفتار معقول نیست. از این دو جامعه بیمار مردان بیمار به بار می آورد(کریمی،1392).

2-2-7-7- آلفرد آدلر [7] :

بنابر نظریه آدلر فرد برخوردارازسلامت روان توان وشهامت با جرأت عمل کردن برای نیل به اهدافش را دارد. چنین فردی شاداب وجذاب است وروابط اجتماعی سازنده ومثبتی با دیگران دارد. فرد سالم به عقیده آدلرازمفاهیم واهداف خودش آگاهی دارد وعملکرد او مبتنی برنیرنگ وبهانه نیست. فرد دارای سلامت روان مطمئن وخوش بین است وضمن پذیرش اشتباهات خود درحد توان اقدام به رفع آن‌ها می کند. این فرد از نظر آدلرروابط خانوادگی صمیمی ومطلوبی دارد وجایگاه خودش را در خانواده وگروههای اجتماعی به درستی می شناسد. همچنین فرد سالم در زندگی هدفمند وغایت مدار است واعمال مبتنی برتعقیب این اهداف است. غایی ترین هدف شخصیت سالم به عقیده آدلر، تحقق “خویشتن” است(کاویانی،1386).

2-2-7-8- زیگموند فروید [8] :

به عقیده فروید ویژگی‌های خاصی برای سلامت روان شناختی ضرورت دارد. نخستین ویژگی خود آگاهی است. یعنی هرآنچه که ممکن است درناخودآگاه موجب مشکل شود بایستی خوآگاه شود.

خودآگاهی، عنصر اصلی سلامت روانشناختی است ودر شخص بالغ وپخته واپس زنی تمایلات غریزی جایگزین محکومیت آن‌ها می شود. انسان می تواند تحت راهنمایی “من” آگاه ومنطقی ناشادمانی‌های روان نژندانه‌ی خودش را با بدبختی مشترک نوع بشر مبادله نماید. به عقیده فروید انسان متعارف کسی است که مراحل رشد روان جنسی را با موفقیت گذرانده باشد ودر هیچ یک ازمراحل بیش ازحد تثبیت نشده باشد. به نظراو کمتر انسانی متعارف به حساب می آید وهرفردی به نحوی از انحاء نامتعارف است(کاویانی،1386).

2-2-7-9- کارل راجرز[9]

به عقیده راجرزاساسی ترین خصوصیت شخصیت سالم ، زندگی هستی دار است یعنی آماده است ودرهرتجربه، ساختاری را می یابدوبر اساس مقتضیات، تجربه‌ی بعدی به سادگی دگرگون می شود. انسان سالم به ارگانیسم خویش اعتماد می کند. دیگر ویژگی‌های انسان سالم عبارتند از: از آمادگی کسب تجربه، زندگی هستی دار، احساس آزادی(کاویانی،1386).

 

2-2-7- 10- اریک اریکسون[10] :

اریکسون در ارتباط با سلامت روان معتقد است که صفات خاصی وجود دارد که فرد دارای سلامت روانشناختی را از کسی که فاقد این عنصر است متمایز می سازد. به نظر اریکسون این صفات در اجتماع معنی می یابد وبراین اساس فردی که در جامعه زندگی می کند در صورتی دارای سلامت روان است‌که از تعارض عاری باشد واز استعداد وتوانایی بارزی استفاده کند، در کارش ماهرو استاد باشد، ابتکار نامحدود داشته باشد واز انجام لحظه به لحظه حرفه‌اش پسخوراند بگیرد ودر نهایت در مورد فرایند زندگی نظریه معنوی روشن وقابل درکی داشته باشد(خدارحیمی،1373).

2-2-7-11- کورت لوین[11] :

لوین با نظریه میدانی[12] در بین روان‌شناسان شناخته شده است. از دیدگاه لوین نظریه میدانی تنها به حیطه خاصی

محدود نمی شود، بلکه مفاهیمی را دربر می گیرد که با آن می توان حقایق روان شناختی مختلفی را نمایش داد. اما نظر لوین درارتباط با سلامت روان در این است که سلامت وکمال روانشناختی موجب افتراق وتمایز یافتگی بیشتر شخص ومحیط روان شناختی او می شودواستحکام واستواری مرزهای سیستم روانی فرد بوجود می آورد. بنابراین فرد سالم از نقطه نظرلوین کسی است که بین خود ومحیط روان شناختی خود تمایز و افتراق قائل می شود(خدارحیمی،1373).

بنابر تحقیقات “انجمن ملی بهداشت روانی” افراد دارای سلامت روان دارای خصوصیات زیر هستند:

1- افراد سالم از نظر روانی وذهنی احساس راحتی می کنند. آن‌ها از نظر روانی خود راآنگونه که هستند می پذیرند‌ وازاستعدادهای خود بهره‌مند می شوندودرمورد عیوب جسمانی وناتوانایی‌های خود شکیبا بوده وازآن ناراحت نمی شوند. افراد سالم دیدگاهی واقع گرایانه دارند ودشواری‌های زندگی را سهل می انگارند، وقت کمی را درنگرانی ، ترس، اضطراب ویا حسادت سپری می کنند. اغلب آرام بوده ونسبت به عقاید تازه گشاده رو ،ودارای طیب خاطرمی باشند.شوخ طبع و دارای اعتماد به نفس هستند. اگرچه از حضور درجمع لذت می برند آن‌ها به تنهابودن نیز اهمیت نمی دهند و وحشتی ندارند ویک احساس شخصی مبنی بر درست یا غلط بودن امور دارند.

2- افراد سالم از نظر روانی احساس خوبی نسبت به دیگران دارند.آن‌ها کوشش می کنند تا دیگران را دوست بدارند وبه آن‌ها اعتماد کنند. چراکه تمایل دارند دیگران نیز آن‌ها رادوست داشته باشندوبه آن‌ها اعتماد نمایند. چنین افرادی قادرند که بادیگران رفتار گرمی داشته باشند واین روابط را ادامه دهند. به علائق دیگران توجه می کنند واحترام می گذارند. آن‌ها به خود اجازه نمی دهند که از سود دیگران مورد حمله وفشارقرار گیرند ونیز سعی نمی کنند که به دیگران تسلط یابند.

3- افراد دارای سلامت روان قدرت روبروشدن با نیازمندی‌های زندگی را دارند. نسبت به اعمال خود احساس مسئولیت می کنند وبه مشکلات با همان شیوه که رخ میدهد برخورد می کنند. آن‌ها دارای پندارهای واقع گرادر مورد آن‌چه که می توانند یا نمی توانند انجام دهند هستند. محیط خود را تا آن‌جا که ممکن است شکل می دهند وتا آن‌جا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(پورمقدس،1384).

1-Abraham Maslow

1- Glaser

1- Beck

2- Allport

3- Frankel

4- Forum

1- Adler

2- Freud

3- Rogers

1- Erikson

2- Levin

3- Field theory

اصول سلامت روانی

اصول سلامت روانی

هدف از سلامت روانی ارشاد و راه نمایی و آشنا ساختن مردم به اصول و روابط صحیح انسانی و بر حذر داشتن آنها از مخاطراتی است که سلامت روان را تهدید می کند.این منظور به وسیله ایجاد محیط فردی واجتماعی مناسب حاصل می گردد وچون بهداشت روانی هم افراد اجتماع را منفرداً وهم بطور دست جمعی در بر می گیرد، لذا اصل کلی برای ایجاد سلامت روانی، سالم سازی محیط فردی و اجتماعی است و برای نیل به این منظور اصول زیر را باید بکار برد.

2-2-4-1- اعتماد به نفس و احترام به شخصیت خود و دیگران

یکی از شرایط اصول سلامت روانی،احترام به شخص خود است واینکه خود را دوست بدارد و بالعکس. یکی ازعلائم بارز غیر عادی بودن، تنفر از خویشتن است.فرد سالم احساس می کند که افراد اجتماع او را می پسندند واو نیز به نظر مومافق به آن‌ها می نگرد و برای خود احترام قائل است. شخص غیر عادی به این طریق عکس العمل نشان نمی دهد. او معمولاً بدبین است و اذعان می کند که هیچ وقت دوست واقعی در زندگی نداشته وخود نیز به کسی اعتماد ندارد. به علاوه برای خود نیز ارزشی قائل نیست. اصول سلامت روان مبتنی بر تقویت افراد است نه تخریب آن‌ها. بر اساس این اصول باید نسبت به دیگران اغماض وبردباری داشت وبه جای تنبیه، تشویق را پیشه کرد وخلاصه اینکه برای شخصیت افراد احترام قائل شد. بکار بردن این اصول استفاده شایان در بر دارد وهر فردی از هر طبقه یا صنفی که باشد می تواند به افراد جامعه کمک فراوانی نماید(شاملو،1392).

2-2-4- 2- شناخت وقبول شایستگی‌ها ومحدودیت‌ها در خود ودیگران

قبول واقعیات زندگی از دیگر اصول مهم بهداشت روان است. فرد در برخورد با واقعیات خود و شخصیت خود را همانطور که هست بشناسد وقبول کند. کشمکش با واقعیات اغلب سبب بروز اختلال روانی می گردد.شخص سالم درعین حالیکه از خصوصیات مثبت وبرجسته خود استفاده می کند.به محدودیت‌ها ونواقص خود نیز آشنایی دارد.پی بردن به قابلیت‌ها وتوانایی‌ها یا خودپنداره از مهمترین مسائل بهداشت روانی است. تصور متعادل و مثبت از خود داشتن نشانه سلامت روانی و تصور منفی و نامتعادل از خود به معنای روان ناسالم قلمداد می شود. صمیمیت، محبت ، استوار بودن خانواده وروابط صحیح بین اعضای آن باعث عدم ثبات خود پنداری وار دست دادن اعتماد به نفس شده وشخص در مقابله با مشکلات دچار نگرانی، اضطراب ورفتارهای نامناسب می شود(شاملو،1392)).

2-2-4-3- دانستن این حقیقت که رفتار انسان معلول عواملی است (علت ومعلول )

درهرعملی باید اصل علت ومعلول حکمفرما باشد زیرا که از نظرعلم هیچ پدیده ای خود به خود بوجود نمی آید. در مورد رفتار بشر نیز مانند علوم فیزیک، شیمی، بیولوژی برای هر پدیده دلیلی موجود است که روانشناسان نیز به دنبال کشف علل ایجاد این رفتارها هستند. البته در افراد سالم ضرورتی برای دانستن رفتار خود وجود ندارد ولی در صورتی که همین افراد به اختلالات روانی مبتلا شوند لازم می آید تا از خود سئوال کنندکه چرا گرفتار این حالات شده اند زیرا اولین قدم برای از بین بردن اضطراب و تشویش یافتن دلیل آن است(شاملو،1392).

روان‌شناسان و روان‌پزشکان هر رفتاری را که خلاف رفتار اکثر مردم یا جامعه باشد مجازات نمی کنند، بلکه نخستین رفتاری که انجام می دهند، یافتن علت آن رفتار است تا در صورت امکان به درمان آن بپردازند زیرا مجازات در بسیاری از موارد، نه تنها دردی را درمان نمی کند بلکه اختلال رفتار را شدیدتر می نماید(شفیع آبادی،1388).

2-2-4-4- آشنایی به اینکه رفتار هر فرد تابع تمامیت وجود اوست

روان وتن پیوستگی دائمی وهمیشگی دارند وناراحتی‌ها واعمال هر کدام در دیگری اثر قطعی دارد. کسی که از نظرروانی ناراحت است دچار زخم معده، آسم، ناراحتی قلبی و دیابت می شود.پس هرگونه رفتار وناراحتی تابع تمامیت فرد از نظر روانی وجسمانی است، پس به علت رابطه نزدیک ومستقیم در بین جسم وروان باید اذعان کرد همانطور که اختلالات روانی باعث اختلالات جسمانی می شوند، اختلالات جسمانی نیز ممکن است باعث اختلال روانی شود. بظور کلی رفتار هر فرد ممکن است علل جسمی، روانی، اجتماعی و… داشته باشد.

2-2-4-5- شناسایی احتیاجات ومحرک‌هایی که سبب ایجاد رفتار واعمال انسان می گردد

بهداشت روانی مستلزم دانستن وارزش دادن به احتیاجات اولیه افراد بشر است. بعضی از این احتیاجات جسمانی است مانند: احتیاج به غذا، آب، استراحت وگروهی از آن‌ها روانی می باشند. مانند: احتیاج به پیشرفت، امنیت و… بشر دائماً تحت تأثیر این نیازهاست و به نسبت محرومیت ویا ارضای نیاز آن‌ها رفتار می کند. انسان از بدو تولد به علت اینکه احتیاجات دائماً درکشمکش است وسکون مطلق موقع مرگ بوجود می آید.دانستن احتیاجات نیروهای داخلی نحوه ارضاء ورفع آن‌ها از راههای منطقی، مطلوب واستفاده از واکنشهای روانی ناخودآگاه در هنگام مواجه شدن با مشکلات و ناکامی‌ها باعث تعادل بیشترروانی شده وشخص با اطمینان خاطر به زندگی بدون تشویش خود ادامه می دهد(شاملو،1392).

2-2-5- سلامت روان از دیدگاه‌های مختلف

2-2-5-1- نظر آمار دانان

کسانی که با آمار سروکار دارند برای تعریف افراد بهنجار از میانگین یا منحنی توزیع عمومی استفاده می کنند وافراد جامعه را با خصوصیات افراد میانگین مقلیسه می کنند. این روش جنبه آماری داردوفاقد جنبه بالینی ودرمان است برابر این دیدگاه کسانی که از میانگین جامعه انحراف دارند از سلامت روان برخوردار نمی باشند(احمدوند،1388).

2- 2-5-2- نظر پزشکان

پزشکان سالم بودن را نداشتن علائم بیماری تلقی می کنند. این استدلال در مورد برخی از بیماری‌های جسمی نظیر بیماری‌های عفونی ممکن است صدق کند ولی در مورد بیماری‌های روانی قابل تعمیم نیست(میلانی فر،1389).

2-2-5-3- نظر روان‌پزشکان

اکثر روان‌پزشکان توانایی سازش با محیط ، انعطاف پذیری، قضاوت عادلانه ومنطقی در مواجه با محدودیت‌ها وفشارهای روانی را ملاک سلامت وتعادل روان می دانند وهدف اصلی از درمان بیماران روانی نیز قادر کردن آن‌ها به زندگی در خانواده واجتماع وبه اصطلاح سازش با محیط است(احمدوند،1388).

روان‌پزشکان فردی را از نظر روانی سالم می دانند که بین رفتار وکنترل او در برخورد با مشکلات اجتماعی تعادلی وجود داشته باشد. انسان و رفتارهای او در مجموع یک سیستم تلقی می شود. بنابراین نگرش سیستمی عوامل متنوع زیستی انسان بر عوامل روانی اجتماعی او اثر گذاشته وبرعکس از آن اثر می پذیرد.از این رو در بهداشت روانی آن‌چه مورد بحث قرار می گیرد پدیده‌هایی است که در اطراف انسان وجود دارد وبر کل سیستم او تأثیر می گذارند ویا از آن متأثر می شوند(میلانی فر،1389).

 

 

2-2-5-4- نظر روانکاوان

آن‌ها روی شخصیت ایده آل تکیه دارند “من”[1] را واسطه بین “نهاد”[2] وکنترل نظارت “من برتر”[3] دانسته وسلامت روان را میانجیگری درست و منطقی بین دو قدرت “نهاد” و”من برتر” تلقی می کند(میلانی فر،1389).

“من” باید بتواند بین تعارض‌های نهاد ومن برتر تعادل ایجاد کند وچنانچه از عهده برقراری تعادل لازم بر نیاید بهاشت روانی به هم می خورد ومشکل روانی گردد(احمدوند،1388).

2-2-6- سلامت روان از نظر مکاتب مختلف  روانشناسی

2-2-6-1- مکتب زیست گرایی

مکتب زیست گرایی در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را بر بافتها واعضای بدن قایل می شود. این مکتب، که پایه اصلی روان پزشکی را تشکیل می دهد،بیشتر بر بیماری روانی توجه دارد نه بهداشت روانی، زیرا بیماری روانی را جزء سایر بیماری‌ها به حساب می‌آورد. اما روان پزشکی، در اواخر قرن هجده، شاخه ای ازپزشکی شناخته می شود وبه درمان بیماری می پردازد. به همین دلیل، روان پزشکی، از بیماری روانی، یک مفهوم عضوی فراهم می آورد. با این همه، به نظر می رسد که این شاخه پزشکی، بدون استفاده از دارو، می توانست رشد کند. در واقع استفاده از بعضی داروها نشان داده است که بیماری روانی پایه ای زیستی دارد. دیدگاه پزشکی، بر اهمیت توارث در انتقال آمادگی‌های اولیه برای برخی آسیب‌های روانی نیز تأکید کرده است(گنجی،1392).

دیدگاه روان پزشکی، برای تبیین بیماری روانی ، برپدیده‌ها واختلالات فیزیولوژیک اهمیت می‌ دهد. این دیدگاه،درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد. طبق این دید، بهداشت روانی عبارت است ازنظام متعادلی که خوب کار می کند. اگر تعادل به هم بخورد، بیماری روانی ظاهر خواهد شد. بنا براین، می توان رفتار را به پاندولی تشبیه کرد که بین دو قطب بیماری نوسان داردو بهداشت روانی بین آن دو قطب جای می گیرد. ممکن است پاندول از نوسان بیفتد واینجاست که دشواری‌های سازگاری با واقعیت زندگی روزانه ظاهر می شود(گنجی،1392).

1- Ego

2- Id

3- Super ego

مهارت جرأت ورزی:

مهارت جرأت ورزی:

جرأت ورزی یک شیوه ی ارتباطی خاص است که می توان آن را آموخت و به کار بست. مهارت جرأت ورزی فرد را قادر می سازد تا افکار، احساسات و ارزش های خود را در باره ی یک موقعیت بطور آزادانه و مستقیم و با احترام به احساسات و ارزش های اشخاص دیگر بیان کند. این مهارت بر حقوق فرد ضمن توجه به حقوق دیگران توجه دارد. بنا براین جرأت مندی در مواقعیت های که فرد تحت فشار است، مهارت مهمی می باشد. تعاریف متعددی از جرأت مندی ارائه شده است. در اینجا به چند مورد اشاره می کنیم:

ابراز عقاید، احساسات و افکار خود به زور مناسب، مستقیم، صادقانه و بدون بی احترامی به حقوق دیگران.

تشخیص منافع خود و عمل بر اساس آن و مطالبه حق خود بدون تعرض به حقوق دیگران.

همان طوری که مشاهده می کنید، در تمامی این تعاریف بر رعایت و احترام به حقوق دیگران تأکید شده است(محمد خانی،1389).

2-1-19-1- مؤلفه های جرأت ورزی:

1- ابراز عقیده خود

2- تقاضای تغییر رفتا های نا مطلوب دیگران

3- رد درخواست ها و تقاضاهای غیر منطقی دیگران

4- ابراز احساسات مثبت و منفی خود

5- آغاز و ادامه ی تعاملات اجتماعی

6- پذیرش کاستی های خود

7- ابراز جملات متعارف در هنگام رویارویی یا جدا شدن از دیگران(محمد خانی،1389).

مدل چهار مرحله ای رفتار جرأت مندانه

گام 1- بیان رفتار: رفتار یا عملی که منجر به تعارض یا ناراحتی شما شده است، بیان کنید. در بیان رفتار مورد نظر به جای استفاده از ضمیر شما، از ضمیر من استفاده کنید.

گام 2- بیان احساسات خود: به شخص مقابل بگویید که رفتار خاص ایشان چه احساسی در شما ایجاد کرده اس. احساس خود را با ضمیر من بیان کنید واز به کار بردن ضمیر شما بپرهیزید.

گام 3- ارایه راه حل جانشین: در این مرحله باید راه حل بدیل و مطلوب خود را به شخص مقابل ارایه دهید. به عبارت دیگر انتظار و خواسته ی را به فرد مقابل بگویید.

گام 4- ذکر پیامد های مثبت رفتار: در این مرحله باید پیامدهای مثبتی گه در صورت عملکرد به پیشنهاد شما به وجود خواهد آمد، گوشزد کنید (دهستانی،1392).

 

 

مهارت خود آگاهی  

مهارت خود آگاهی

تعریف خود آگاهی: شناخت دقیق و درست از خود، به عبارت دیگر، شناخت نگرش ها، آراء، عقاید، اندیشه ها، هیجانات، توانایی ها و مهارت ها و کاستی های خود است. توانایی خود آگاهی شناخت خود و آگاهی از خصوصیات، نقاط ضعف و قدرت و خواسته ها و ترس ها و انزجارها است رشد خود اگاهی به فرد کمک می کند تا دریابد تحت استرس قرار دارد یا نه واین امر  معمولا پیش شرط ضروری روابط اجتماعی وروابط بین فردی مؤثر و همدلانه است. این مهارت ها از جمله موضوعاتی است که سبب می گردد که اولیاء و فرزندان به نحو صحیح از توانمندی های خود آگاه شده و برای رفع نواقص و نقاط ضعف خود گام بردارند. عدم تسلط افراد برای شناخت و رفع نقاط ضعف، باعث سوء استفاده احتمالی توسط گروه همسالان گردیده و اینان زمینه گرایش به رفتارهای نا هنجار و ورود به آسیب های اجتماعی را برای فرزندان مهیا می کنند(رضایی،1387).

خود آگاهی، عزت نفس واعتماد به نفس شاخص های اساسی توانمندی هاوضعف های هر انسان است. این سه ویژگی فرد را قادر می سازد که فرصت های زندگی اش را مغتنم شمرده وبرای مقابله با خطرات احتمالی آماده باشدبه خانواده و جامعه اش بیندیشد ونگران مشکلاتی که در اطرافش وجود دارد باشد وبه چاره اندیشی بپردازد(گاتمن،2009).

2-1-17-1- انواع خود اگاهی

1- خود فیزیکی: به تصویری که هر فرد از ظاهر فیزیکی خود دارد گفته می شود. ایا از مشخصه های ظاهری خود راضی هستم یا احساس خوبی ندارم، مشخصه ظاهری مانند: چهره، چاقی، لاغری، قد، تناسب اندام و…

2- خود جنسی: تصور یا برداشتی است که هر کس از هویت جنسی (مرد یا زن بودن) تمایلات جنسی خود دارد. به عبارت دیگر آیا شخص از مرد بودن یا زن بودن خود احساس رضایت دارد.

3- خود اجتماعی: به تصوری که فرد از جایگاه اجتماعی خود دارد اطلاق می شود. مانند: نگرش دیگران در رابطه با ما، پایگاه اجتماعی، از لحاظ کمرو بودن با خجالتی، یا افرادی با نفوذ بودن، نوع تعامل دیگران با ما و ما با دیگران چگونه هستیم و…

4- خود معنوی: تصور شخصی از اعتقاد داشتن است که معمولا” به زندگی و باورها ی مذهبی او معنا می بخشد. مثلا” آیا  به نیروی ماورای طبیعت اعتقاد داریم، آیا مذهبی هستیم، آیا به زندگی پس از مرگ معتقد هستیم.

5- خود تاریک: جنبه خاصی از خود است که در بر گیرنده اسرار ماست چون دوست نداریم فاش شود، معمولا” انرژی زیادی برایش مصرف می کنیم.

6- خود آرمانی: آن بخشی از ماست که می خواهیم به آن برسیم. در این فکر هستیم که چگونه به نظر می آییم، با نگاه به زندگی دیگران، خودمان را با آنها مقایسه می کنیم. سپس در ذهن خویش تصویری از خود می سازیم که دوست داریم آن باشیم، به آن خود آرمانی می گویند.

7- خود واقعی: درونی ترین بخش وجود ماست که آن را بخوبی می شناسیم ولی افراد محدودی از آن آگاه هستند. ممکن است آن را از دیگران پنهان کنیم چون نگرانیم از این که دیگران خود واقعی مارا بشناسند. ممکن است علاقه شان را به ما از دست بدهند(رضایی،1387).

2-1-17-2- تمرین های کسب خود آگاهی

1- فرصتی فراهم کنیم و سری به خودمان بزنیم و از خود سئوال کنیم که من کی هستم.

2- به این باور برسیم که در جهان هستی وجودی منحصر به فرد هستیم و توانایی هایی داریم که دیگران فاقد آنند.

3- گاهی اوقات در تنهایی، با خود خلوت کرده و به رفتار و عملکردهای خود بیندیشیم.

4- عواملی که موجب نگرانی و اضطراب در ما می شود را شناسایی کنیم و با اولویت بندی در رفع آنها اقدام کنیم.

5- شناخت علایق وتمایلات می تواند شوق به زندگی را در ما تزریق کند برای شناخت آنها در وجود خود تلاش کنیم.

6- نقایص و معایب رفتاری، احساسی و عاطفی خود را شناسایی کنیم و در جهت رفع آنها اقدام کنیم.

7- عشق ورزیدن را خود توسعه دهیم.

8-گاهی با پناه بردن به سکوت می توانیم نداهای درونی خویشتن را بهتر بشنویم وبه آگاهی عمیق تر نسبت به خود دست یابیم(نوری،1389).

2-1-18- مهارت برقراری ارتباط مؤثر

ارتباط، هر عمل متقابلی است که شامل انتقال پیام باشد.

الف) عمل متقابل : این واژه نشان دهنده دو طرفه بودن ارتباط است. به عبارت دیگر در هر ارتباطی باید دو یا چند واحد اجتماعی وجود داشته باشد.

ب) انتقال: در یک ارتباط پیام نه تنها باید فرستاده شود، بلکه دریافت نیز گردد. چنانچه پیام ارسال شده دریافت نشود، ارتبا ط برقرار نمی گردد.

ج) پیام(موتابی،1389).

 

 

2-1-18-1- عناصر اصلی ارتباط

محتوای کلام: سعی کنید موضوعاتی که برای دیگران جالب است ، بیابید. از صحبت غیر ضروری در مورد موضوعاتی که برای دیگران نا خوشایند است، خودداری کنید. از کلمات و موضوعات تهدید آمیز خودداری کنید. در صحبتهای خود فرهنک و زمینه ی خانوادگی فرد را در نظر بگیرید.

تن صدا: افرادی که به صورت یکنواخت صحبت می کنند، معمولا” باعث خستگی و کسالت دیگران می شوند. برای اینکه ارتباط بهتری ایجاد کنید، بکوشید احساس و هیجانات خود را در آهنگ و تن صدا ی خود نشان دهید.

بلندی صدا: کسانی که خیلی آهسته صحبت می کنند، تصور عدم اعتماد به خود، خجالت و ناتوانایی را در دیگران ایجاد می کنند. صدای خیلی بلند دیگران را آزار داده و احساس خطر و تهدید در آن ها ایجاد کند.

بهتر است نسبت به موضوع صحبت، صدای خود را بالا یا پایین ببریم.

تماس چشمی: تماس چشمی مناسب از مهم ترین عوامل یک ارتباط موثر است.

حالت چهره: بیش تر مواقع با نگاه کردن به چهره ی یک نفر می توانیم احساسات و حالات او را حدس بزنیم(موتابی،1389).

2-1-18-2- موانع ارتباط موثر

قضاوت کردن.

ارجاع به خود.

بی توجهی به احساسات طرف مقابل.

قطع صحبت فرد مقابل.

ارائه راه حل.

مسخره کردن.

تهدید کردن.

برچسب زدن و نام گذاری(موتابی،1389).

مهارت مقابله با استرس

مهارت مقابله با استرس

2-1-16-1- تعریف استرس[1]

استرس عبارت است از واکنش جسمانی، روانی و عاطفی در برابر یک محرک بیرونی که می تواند موجب سازگاری فرد با تغییرات شود.

استرس یعنی دوباره سازگار شدن فرد با شرایط و موقعیت های جدید. هر جا که تغییری در زندگی روی دهد، ما بایک استرس روبرو هستیم. زیرا شرایط زندگی تغییر کرده وفرد باید دوباره با این شرایط و موقعیت جدید در زندگی خود سازگار شود(نوری،1389).

 

 

2-1-16-2-  انواع استرس از نظر کیفیت:

1- استرس مثبت: فشار روانی که در سازگاری ما نفش مؤثری دارد. مثلا استرس دانش آموز را که امتحان دارد، وا می دارد که در اتاق را ببند و خود را از بازی و تفریح منع کند تا بنواند درس بخواند. استرس مثبت در افراد افراد به انگیزه و میلی مثبت برای پیشرفت تبدیل مشود. قبول شدن در دانشگاه، ازدواج، خبر خوش و…

2- استرس منفی: وقتی که فشار روانی شدید و مداوم و طولانی باشد موجب بروز بیماری می کردد. مانند مرگ، بیماری، افت تحصیلی و خبر نا خوشایند و… در استرس زیاد، بدن سه مرحله را پشت سر می گذارد.

الف- مرحله هشدار: زمانی است که بدن ما در مقابل یک محرک بیرونی که تا کنون با آن مواجه نشده، قرار می گیرد.

ب- مرحله مقاومت: بدن ما با محرک یا وضعیت جدیدی هماهنگ می شود.

ج- مرحله فرسودگی: انسان در مقابل استرس های طولانی، دچار فرسودگی و خستگی مفرط می شود. این خستگی گاهی ممکن است به بیماری های مختلف روحی و روانی ویا حتی مرگ فرد منجر شود(رضایی،1387).

2-1-16-3- انواع استرس از نظر شدت و فراوانی:

الف- استرس های فاجعه آمیز (شدید): استرس های که تغغیر شدید و عظیمی در زندگی اجتماعی می کنند. مانند سیل، زلزله، جنگ، آتش سوزی و تصادفات و….

ب- استرس های معمولی زندگی: این استرس ها در زندگی همه انسانها رخ می دهد و معمولا افراد در طی زندگی خود این استرس ها را تجربه می کنند. مانند رفتن به مدرسه، امتحان، بدهکاری، مشکلات مالی، اشتغال و…

ج- استرس های خورد یا میکرو استرس ها: این استرس ها شدت بسیار کمی دارند. ولی به تعداد بسیار زیتدی در زندگی رخ می دهند نظیر: دیر رفتن به مدرسه، به سرکار، دیر رسیدن به امتحان و… (رضایی،1387).

2-1-16-4-  طبقه بندی استرس ها از نظر مدت:

1- استرس های کوتاه مدت: مدت این استرس ها محدود است، برای مدت کوتاهی وجود دارند و فرد زمان زیادی برای مبارزه با آن صرف نمی کند. نمونه استرس های کوتاه مدت عبارت است از: یک بیماری مثل آپانتیس یا یک بحران مالی موقت.

 

 

2- استرس های مزمن یا طولانی مدت:

این استرس ها بلند مدت و طولانی می باشند و ممکن است سالهای سال یک فرد را اسیر خود نماید. نمونه این استرس ها عبارتند از: یک بیماری مزمن مانند فلج، یک معلول در خانواده، بدهکاری و مشکلات مالی طولانی مدت، اختلاف و درگیری قدیمی بین والدین، اختلاف قدیمی افراد فامیل با یک دیگر(نوری،1389).

 2-1-16-5- منابع استرس

1- عوامل بدنی و جسمانی

2- رقابت

3-ناکامی و محرو میت ها

4- باورها و عقاید، انتطارات و نگرش ها :

الف- باورها و عقاید افراد یکی از مهم ترین منابع استرس فعلی می باشند.

ب- فردی که بسیار کمال گراست واز خود انتظار داردکه همیشه بهترین عملکرد را داشته باشد، خود را با استرس سنگینی روبرو ساخته است.

5- شخصیت، یکی از مهم ترین منابع استرس، نوع شخصیت افراد است.

6- تعارض ها

7- فشارها(نوری،1389).

2-1-16-6- مهارت مقابله: کوشش های مقابله ای گاه به صورت انجام دادن کار، فعالیت و اقدام خاصی است و گاه به صورت فعالیت های ذهنی ودرون روانی است. به این ترتیب می توان گفت دو نوع مقابله وجود دارد: مقابله مسأله دار و مقابله هیجان مدار.

الف- مقابله مسأله دار: در مقابله مسأله دار فرد سعی می کند تا استرس را از میان بردارد، کاهش دهد یا ان را تحملدکند.

ب- مقابله های هیجان مدار: در مقابله های هیجان مدار فرد کار ختصی انجام نمی دهد، بلکه فقط سعی می کند خود را آرام سازدو ناراحتی خود را کاهش دهد(نوری،1389).

1- Stress